#ناخواسته_پارت_149

-من فقط خیلی دلم میخواد بدونم که چی بهت گذشته.

-حتما یه روز بهت میگم

چشمک زد و گفت:

-خوبه منم قصه پر غصه مو بهت میگم یه روز.

هردو خندیدیم البته تلخ!چرا زندگی برای بعضی از ادم ها مثل من و کوروش انقدر سخت می گرفت؟هنوز ماجرای کوروش را نمی دانستم اما با یک نگاه به غم لانه کرده در چشمانش می رسیدم ، غمی اشنا که هر روز ان را در چشمان خود می دیدم!

ساعتی بعد کافه را ترک کردیم و کوروش مرا به خانه ام رساند. قبل از پیاده شدن گفتم:

-خیلی ممنون خیلی بهم خوش گذشت.

به منم،فقط ازت میخوام حرفای امروزم رو فراموش کنی نمیخوام دوست خوبم رو از دست بدم.

-حتما خداحافظ

-بای.

در اپارتمانم را باز کردم و هم زمان سه تا پاکت نامه روی زمین افتاد.خیلی تعجب کردم. هم اینکه چرا این نامه ها داخل صندوقم نبود و هم اینکه روز تعطیل که پستچی نمی امد! پاکت هارا برداشتم و در را بستم. کیف و کاپشنم را اویزان کردم و به سمت کاناپه عزیزم رفتم.یک تکه کاغذ مابین نامه ها بود که به فرانسه نوشته بود:

دیروز پستچی نامه هاتو ،داخل صندوق من انداخته بود. نامه های قبلیتم همینطور.

کلارا.

کلارا همسایه واحد کناری ام ،پرستار بود و یک شب در میان به خانه می امد. چند باری پستچی نامه های او را داخل صندوق من انداخته بود و حالا نوبت نامه های من بود که به دست او برسد!

یکی از نامه ها از طرف بنگاه کاریابی بود که برایم کار پیدا کرده بود و ازم خواست که صبح دوشنبه ان جا باشم.

دو نامه دیگر از ایران بود. روی یکی نوشته شده بود" اول من" لبخند زدم و بازش کردم.



romangram.com | @romangram_com