#ناخواسته_پارت_148


طلبکارانه نگاهم کرد:

- برای چی؟

-نمیتونم.

نگاهش رنگ تمسخر گرفت .به قلبم اشاره کرد و گفت:

-به خاطر همون شاه نشینت؟

ناراحت از لحن صحبتش سرم را پایین انداختم و گفتم:

-شاید.

قهقهه ایی از سر حرص زد یا نه را نمیدانم اما نیشترش به قلبم رسوخ کرد.

-نمیفهممت شهرزاد. توی قرن بیست و یک ، دختری تو قلب اروپا پیدا شده که مثل مریم مقدس زندگی میکنه و قدیسه شده.

حق با او بود اگر کسی از این بعد به ماجرای ما نگاه می کرد همین تصور را از من پیدا میکرد، ولی ماجرای ما چند بعدی بود. کوروش باید بعد دیگر قضیه را می فهمید و ان وقت قضاوتم میکرد.

-تو هیچی نمیدونی کوروش پس لطفا مسخره نکن.

-راست میگی من چیزی در موردت نمیدونم اما اینو بدون که وقتی دیدمت بعد از مدت ها توجهم به یه نفر جلب شد!

روی صندلی وا رفتم" اینو کجای دلم بزارم اخه؟"

-کوروش رابطه ما یه رابطه خیلی معمولیه دوتا هم زبون تو غربته ،خواهش میکنم کاری نکن که ..

-نه من اصلا دوست ندارم خودمو به کسی تحمیل کنم فقط دلم خواست احساسمو بدونی.

لبخند زدم. با شعور تر از این حرفا بود اما زبان تلخی مثل زهر مار داشت و رفتاری جنتل من ماب که که باعث میشد زهر کلامش را تحمل کنم. ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com