#ناخواسته_پارت_147

-هندی؟شایدم جنایی. مال تو چی؟

-مال من؟ مال من بیشتر شبیه داستان جودی ابوت که در انتظار بابا لنگ دراز بود.

-اوه پس حتما باید بشنوم.من عاشق اون کارتون بودم.

پوزخند زدم.

ساعد دستانش را روی میز گذاشت و انگشتانش را بهم چسباند و زل زد به من.پاهایش می لرزید و من از حالتش متوجه شدم حرفی برای گفتن دارد و در گفتن دل دل میکند.حلقه ی انگشتانم همچنان به دور فنجانم بود .یاد عکس فرهام افتادم که دقیقا از این حالتم عکس گرفته بود.به ناخنهایم نگاه کردم.وقت ترمیم شان بود حتما باید سری به "مری "میزدم.

-به چی فکر میکنی؟

-اینکه باید وقت ارایشگاه بگیرم.

-یه چیزی میخواستم بدونم.

نگاهش کردم. تمام چشمانش سوال بود.

-چی؟

-کسی تو زندگیت هست؟

وعمیق نگاهم کرد.شاید میخواست جوابش را از چشمانم بگیرد.چشم ها اعضای عجیبی هستند همه حالات و مکنونات قلبی ادم را لو میدهند.

-من هیچ تعهدی به کسی ندارم اما یه نفر اینجا هست.

وبا شست به قلبم اشاره کردم.دستانش را به سینه گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد.

-حاضری وارد یه رابطه جدید بشی؟

وحشت زده نگاهش کردم.توی این سال ها ان قدر خود را درگیر کار و درس کرده بودم که نه من توجهی به اطرافم داشتم و نه اطرافیان توجهی به من.در واقع همیشه به اینکه فرهام را در قلبم داشته باشم راضی بودم. من عاشق او بودم و نمیتوانستم وارد رابطه ایی جدید شوم حداقل نه حالا!!

-نه نه نه اصلا.

romangram.com | @romangram_com