#ناخواسته_پارت_146
باز هم بغض کردم. فنجانم را بالا اوردم و کمی از قهوه ام را نوشیدم:
-داستانش مفصله.
-کمکی از من برمیاد؟
-تو ام چقدر دلت میخواد به همه کمک کنی اقای رابین هود.اون از پیشنهاد کارت اینم از این.
-به همه نه فقط به تو.
شنیدن این حرف ان هم از زبان پسری چون کوروش می توانست ارزوی خیلی از دخترها باشد اما برای من فقط شنیدن از زبان یک دوست بود که هیچ اتفاقی را در قلبم نینداخت.
تکه ایی از کیک را در دهانم گذاشتم
-ممنون کاری از دست کسی بر نمیاد.
نگاهش ناراحت بود.چیزی نگفت وفنجانش را از روی میز برداشت. به نقطه ایی خیره شده بود و ارام ارام قهوه اش را می نوشید مشخص بود که فکرش مشغول است.
-وقتی اونجوری اشک میریختی یاد خودم افتادم.اشکات قلبم رو درد اورد.دل منم یه روز شکست ،خیلی طول کشید تا سرپا شدم اما دیگه هیچ چیز مثل سابق نشد.نه خودم نه زندگیم.
دقیقا من هم از همین می ترسیدم. من اصلا از این شهرزاد خوشم نمی امد. دوست داشتم همان دختر سابق شوم با همان روحیه و شیطنتها.
مثل همان شهرزادی که چهارشنبه سوری ان سالی که فرهام همه را مجبور کرد به شرکت بروند و برای نشان دادن اعتراضش نارنجکی را پشت در اتاقش ترکاند و باعث تعطیلی شرکت شد!بماند که بعدا فرهام چقدر توبیخش کرد اما خنده های مشترکش با ایدا به همه ان توبیخ ها می ارزید.
اما دیگر هیچ چیز مثل سابق نمیشد نه من ان دختر بی عقل سه.چهار سال پیش بودم و نه رفتارهای فرهام دلخوری و ناراحتی را از من دور میکرد .
-دل تو چرا شکست؟
-مال منم مفصله.
-پس یه داستان هندی داریم.
romangram.com | @romangram_com