#ناخواسته_پارت_145
کلافه از بحث پیش امده گفتم:
-مرسی که به فکرمی اما اگه کمک بخوام پدرم هست.
متوجه شد که اصلا دلم نمی خواهد این بحث ادامه پیدا کند بنا براین به شیوه خودش حرف را عوض کرد:
-شغل پدرت چیه؟
-کارخونه داره.
همان لحظه گاردسون سفارشاتمان را اورد. خیره به لباس های گاردسون بودم.لباسش تنه درخت و عجیب زیبا بود. قطعا طراحی این کافه کار یک طراح بسیار قدر بود.
-اخه قهوه با شیر که مزه نمیده بچه جون.
از لفظ "بچه جون "اش خوشم نیامد واخم کردم.
-من با شیر دوست دارم.
جرعه ایی از قهوه اش را نوشید و پرسید:
-بهتر شدی؟
طبق عادت دستانم را دور فنجان حلقه کردم و پرسیدم:
-چطور؟
-اخه اون روز خیلی گریه کردی.
یاد فرهام و تلفن های مشکوک اش باز هم غمگینم کرد:
-ای.
-بهم میگی چرا انقدر نگاهت غم داره؟چرا اونجوری گریه میکردی؟
romangram.com | @romangram_com