#ناخواسته_پارت_142


کافه لیزا یکی از کافه های معروف پاریس بود که قهوه های اعلای فرانسه داشت.

-اره حتما.

-پس تا یه ساعت دیگه منتظرتم.

خیلی حوصلم سر رفته بود و پیشنهاد کوروش عالی بود. مثل فنر از جایم پریدم و رفتم حمام.

بعد از حمام لباس هایم را پوشیدم. شلوار جین ابی و پلیور یقه شل سورمه ایی و بوت های بلند و کیف و کاپشن مشکی. موهایم را کامل خشک کردم و مثل همیشه دم اسبی بستم و کمی ارایش کردم.

کلا به ارایش زیاد ، علاقه ایی نداشتم و همیشه در حد ضد افتاب رنگی و رژ و ریمل بودم و اگر میخواستم برای طرفم سنگ تمام بگذارم مداد چشمی داخل چشمم می کشیدم. ساعت را نگاه کردم دیگر وقت رفتن بود. فاصله خانه من تا "مون پارناس" که کافه لیزا در ان قرار داشت بیست دقیقه بود. سوار مترو شدم و به سمت کافه رفتم. از مترو که پیاده شدم کوروش زنگ زد:

-کجایی؟

-تو مترو دارم میام بالا.

-من روی پل منتظرتم.

متروی "مون پارناس" در قسمت شرقی رودخانه سن قرار دارد و فاصله من با کوروش به کمتر از پنج دقیقه میرسید. برای اینکه در این هوای سرد معطل نشود قدم هایم را تند تر کردم. از ایستگاه مترو که بیرون امدم دستانم را داخل جیب کاپشن گذاشتم و قدم هایم را عادی کردم!

پل رودخانه، پهن و مملو از ادمهایی که از زیبایی های رود و اطراف ان لذت میبردند ، بود. کوروش کنار نرده ها دست به سینه ایستاده و خیره به اب بود.ست گرمکن طوسی پوشیده بود وزیپ ان را تا بالای گلویش کشیده بود.نزدیکش که شدم نگاهش به من افتاد.لبخندی زد که زیباییش را چند برابر کرد و من از دیدن این صورت زیبا نفسم رفت.چشمان قهوه ایی وحشی با اخم بر روی پیشانی اش و مو هایی که به بالا زذه بود و ته ریش نامرتب صورتش و لبان قلوه ایی و چال گونه اش .همه برای ساختن این صورت زیبا کافی که نه زیاد بود.

-به به شهرزاد ایرانی.

لبخند زدم.

-سلام.

دستش را جلو اورد و بند انگشانم را در دستش گذاشتم. حالت نگاهش عوض شد ولی چیزی نگفت.

نمیدانم این چه حسی بود که مرا از همه دور نگه می داشت ، در حالیکه هیچ تعهدی به کسی نداشتم!


romangram.com | @romangram_com