#ناخواسته_پارت_143
-موافقی یه کم قدم بزنیم بعد بریم کافه؟
موافق بودم.هوا عالی بود
-اره حتما.
دوشادوش هم راه می رفتیم.
-چقدر موهات بلندو قشنگه.قشنگ معلومه دختر شرقی هستیا.
لبخند ی از روی تشکر زدم و گفتم:
-بین این همه دختر اروپایی بیرنگ شرقیا با پر رنگی قابل تشخیصن.
-به نظر من که دختر شرقی از نوع ایرانیش یه سرو گردن از همه دخترای دنیا بالاتره البته اگه زیاد نقاشی نکنن.
-نقاشی؟
-همین ات و اشغالا که میمالن دیگه.
-اینا که اشغال نیستن.
-تا یه حدی اشغال که نیست هیچ جذابم هست ولی از یه حدی به بعد میشه اشغال.
-موافقم من وقتی این فرانسویا یا کلا اروپاییا رو میبینم ، البته همشونو نه اکثرشون ،دلم به حال دخترای خودمون میسوزه که انقدر خودشونو دست کم میگیرن.
-من فکر میکنم اونایی که از اینا زیاد استفاده میکنن کمبود اعتماد به نفس دارن.
نیم ساعتی صحبت کردیم و قدم زدیم تا اینکه به سمت کافه رفتیم.
کافه لیزا کافه ایی با طراحی چوب بود.هر انچه در ان دیده می شد از چوب بود.دیوار ، سقف ، کف ، میزوصندلی ها ،حتی بشقاب و نمکدان روی میزها همه از چوب بود.همین چوب ها حس مثبتی را به مشتری القا می کرد. روی صندلی نشستم .کوروش برای سفارش رفت . دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و نگاهم در محیط کافه می چرخید و لذت می بردم.صدای "ترق تروق" سوختن چوب های شومینه لذتم را چند برابر می کرد.چند دقیقه بعد کوروش مقابلم روی صندلی نشست. کاپشنم را در اوردم و روی پشتی صندلی گذاشتم.
-چه خبر؟
romangram.com | @romangram_com