#ناخواسته_پارت_141

درواقع روزنه ی امیدم بسته شد.تاسف او به چه درد من می خورد؟ قلبش چطور طاقت می اورد؟ بغض سنگینی چانه ام را می لرزاند. دررا باز کردم و بیرون رفتم. اشک هایم دیگر تحمل نکردند.با خود می گفتم"همه جا دوربین داره ،تحمل کن برو تو اتاقت گریه کن .ولی دیگر برای من چه فرقی می کرد که او اشک های مرا ببیند یا نه؟ او التماس چشمانم و ضجه های بی صدایم را دید و بی تفاوت ماند حال با دیدن دو قطره اشک چه اتفاقی می افتاد؟".......

باز هم یاد ان روز حالم را خراب کرد و اشکهایم سرریز شدند. ان روزها به شدت احساس تنهایی و پس زده شدن می کردم.کسی نبود که حداقل با زبان بگوید " من هستم نرو!" همین احساس ، من سرزنده و خوش خنده را به دختری منزوی تبدیل کرد که حتی در غربت هم نتوانستم با کسی ارتباط برقرار کنم و خود را محدود به درس و کار و طرح هایم کردم.از ان روزها به بعد همیشه خودم بودم که برای خود صحبت می کردم ویا اخر هفته ها خود را به فنجانی نوشیدنی در کافه های مجاور رود سن دعوت می کردم.

لرزش موبایلم مرا از فکر و خیال بیرون اورد.فرهام بود.

-من خیلی حرفا باهات داشتم.

-هروقت خواستی بگو .

-حتما به وقتش میگم.

لعنتی. عکسش را عوض کرده بود. تصویری از برج ایفل و زیر ان نوشته بود: تو زیباترین ارزوی منی!

حالا یادت افتاده؟

******

(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )

تقریبا دو سه هفته از برگشتم می گذشت و من هرروز به بنگاه کاریابی می رفتم.چند باری هم برای باستین پیغام گذاشتم ولی او بقدری سرش شلوغ بود که یادش نمی ماند با من تماس بگیرد. شنبه بود و طبق معمول این مدت روی کاناپه عزیزم دراز کشیده و چیپس می خوردم. ساعت دو بود که موبایلم زنگ خورد.شماره فرانسه بود. جواب دادم و صدای اشنایی در گوشم پیچید.

-خوبی؟کوروشم.

روی مبل نشستم:

-سلام حالت چطوره؟

-خوبم چیکار میکنی؟

-هیچی بیکارم.

-میخواستم دعوتت کنم کافه لیزا.میای؟

romangram.com | @romangram_com