#ناخواسته_پارت_140


اینکه بعد از شنیدن حرفم نشست یا وا رفت را نمی دانم ولی می دانم که رنگش پرید!

-اقامتت؟کجا میخوای بری؟

همچنان حریصانه نگاهش می کردم شاید این اخرین دیدارمان باشد و بعد از ان هرکدام به سوی زندگی خود می رفتیم اما نه. من دلخوش بودم به ان روزنه ، به امید ،به خدا .گفتم:

-فرانسه.

ناباورانه نگاهم کرد:

-برای چی؟

-میخوام زندگی کنم ،نفس بکشم ،میخوام ارامش داشته باشم .میخوام ازاد باشم.این همه دروغ رو میخوام پاک کنم.

-پس میخوای فرار کنی؟

و نگاهش را رو به پنجره داد.

-باشه برو همین که تو ارامش داشته باشی برام کافیه برای من خوشبختی تو مهمه.

این هم از فرهام. او هم جلویم را نگرفت.در واقع امید داشتم که اگر او متوجه رفتنم بشود جلویم را می گیرد اما افسوس ،پس ان روزنه الکی بود؟؟ با شانه های افتاده به سمت در برگشتم که صدایم زد:

-شهرزاد.

دیگر نایی برای نگاه کردنش نداشتم روی زبانم امد"جان شهرزاد" اما تلخ گفتم:

-میشنوم.

-بابت همه چیز متاسفم اما تو ازادی که هر جور دوست داری زندگی کنی و اینو بدون توی قلبم فقط تویی مثل همیشه .

همین و تمام شد.


romangram.com | @romangram_com