#ناخواسته_پارت_139
اوایل تابستان بود. شلوار راسته سورمه ایی و کالج های سورمه ایی و مانتو کتی مشکی کوتاه پوشیده بودم . مقنعه ام را در اوردم و موهایم را مرتب دم اسبی بستم و مقنعه را سر کردم و از اتاق بیرون رفتم. سعی کردم چهره مشتاقم را بی تفاوت نشان دهم، هم جلوی پریسا و هم جلوی فرهام.
پله ها را بالا رفتم و پشت در اتاق ایستادم.می دانستم که با دوربین نگاهم می کند.کاملا خونسرد در زدم و وقتی اجازه ورود داد ، داخل رفتم و در پشت سرم بسته شد.
مقابل پنجره ایستاده و دستانش را داخل جیب شلوارش گذاشته بود. نیم رخش به من بود.پیراهن ابی تیره پوشیده بود و کروات ابی زردش را با ان ست کرده بود و موهایی که به سمت راست هدایت شده بودند. دلم لرزید و دستانم مشت شد.نفس عمیقی کشیدم و بازهم این بوی پرتقال بود که سینه ام را پر کرد! همه چیزهای موجود عاشقانه های من بودند اما به اندازه یک دل سیر صحبت با من فاصله داشتند. زیاد بود؟؟
باز هم یاد ان روز افتادم و با دلخوری پرسیدم:
-کاری داشتین رییس؟
اخم کرد:
-عزتی چی میگه؟
-بعد از ناهار مرخصی میخوام.
-برای چی؟
-به شما ربطی داره؟
نگاهم کرد.ناراحت و البته..پراز محبت.
-البته.
دل را به دریا زدم و ان را به همان روزنه خوش کردم:
-با وکیلم قرار دارم.
نگاه ناراحتش رنگ تعجب گرفت:
-وکیل؟ برای چی؟
-وکالت دادم بهش تا کارای اقامتم رو درست کنه.
romangram.com | @romangram_com