#ناخواسته_پارت_138
-نمیشه تو باهاش صحبت کنی؟
نگاه مشکوکش را از مانیتور جدا کرد و به چشمان من دوخت:
-چرا خودت نمیگی؟
هول شدم ، تاب نگاه پر سوالش را نداشتم ؛ نگاهم به انگشتانم کشیده شد با انگشت اشاره ام به روی میزش شکل های اوهامی می کشیدم . گفتم:
-مرخصی ازش زیاد گرفتم میترسم یه چیزی بگه و نتونم جلو زبونم رو بگیرم.
مطمئن بودم که نگاهش همانطور مشکوک رویم است این را از سنگینی ان فهمیدم ، من اما کماکان مشغول کشیدن دایره های بزرگ و کوچک با انگشت اشاره ام روی میز بودم !
-باشه بهت خبرشو میدم.
تشکر کردم و به سمت دفترم رفتم و روی اسکچم کار کردم. غرق کار بودم و با دقت ماژیک هایم را انتخاب می کردم که تلفن روی میزم زنگ خورد:
-دکتر گفت بری دفترش.
-وا!چرا؟ یه مرخصی چند ساعته که انقدر دنگ و فنگ نداره.
-منم نمیدونم.
می توانستم قیافه مشکوکش را تصور کنم .
-باشه ممنون.
گوشی را روی دستگاه گذاشتم. بعد از ان شب مهمانی دیگر با فرهام هم کلام نشده بودم.همدیگر را زیاد دیده بودیم.در شرکت، جلسه، عروسی ایدا ولی با هم صحبت نکرده بودیم ،من در پیله تنهایی خود بودم و اوهم مانند همیشه از این حصار عبور نمی کرد!!
این اولین مکالمه مان بعد از ان شب شوم می شد. عقلم می گفت نرو و هفته بعد پیام را ببین اما دلم ؛امان از این دلم که باز هم به تاپ و توپ افتاده بود.
روزنه ایی از این دیدار در قلبم باز شده بود که حتی از تصور ان ، بعد از مدت ها لبخند عمیقی روی لبم نشست از فکرم گذشت "شاید میخواد باهام صحبت کنه و اگه بفهمه میخوام برم منصرفم کنه".از این فکر بعد از مدت ها دوباره دلم جوشید. کف دستم عرق کرده بود ، ان را به شلوارم کشیدم تا خشک شودو بلند شدم.
romangram.com | @romangram_com