#ناخواسته_پارت_137
بعد از شنیدن حقایق زندگی ام و اتفاقات بعد از ان احساس تهی بودن می کردم. نزد هزاران مشاورو روانشناس رفتم ، اما در اخر دلم می خواست جایی بروم تا نه من کسی را بشناسم و نه کسی مرا.
پیام بی سرو صدا و به خواست من ، بی انکه به کسی چیزی بگوید وکالتم را قبول و اقامتم را در فرانسه درست کرد.
تقریبا شش ماهی طول کشید تا کارم درست شود !
در تمام ان شش ماه من کارمند فرهام باقی ماندم ، برایش کار کردم و از او حقوق گرفتم ،اما دیگر زندگی برایم مفهومی نداشت. مدام چهره ی زشتی از خانواده ام مقابل چشمانم می امد و من فکر می کردم مانند نخاله ای در این دنیا رها شده ام!
ایدا اما خیلی خوشحال بود.حالا دیگر کمتر هم را می دیدیم.او بیشتر وقتش را با فرزاد بود و در خلوتمان هم تنها حرف فرزاد زده می شد.
-فرزاد میگه از همون اول عاشقم شد، فرزاد میگه موهاتو رنگ کن ، فرزاد پیتزا دوست نداره،. فرزاد فرزاد ، فرزاد...
او هم دیگر از من نمی پرسید: "حال امروزت با دیروزت فرقی کرده؟" نه فقط او که هیچ کس حال مرا نمی پرسید ، من تمام ان مدت در خانه ی پدری ام بودم اما مانند یک غریبه ؛ مانند کسی که بعد از بیست سال از کما بیرون امده است . من بودم ، شش ماه ماندم اما مثل قبل نبودم ؛ نه من و نه دیگران ! کسی از من نخواست مانند قبل شوم .. من هم!!
ان روزها همه در حال تدارکات عروسی و جهاز ایدا و خواستگاری شهنام بودند و دیگر رسما حواس کسی به من نبود.شاید یکی از دلایل مهاجرتم به چشم اوردن خودم بود که متاسفانه ...
شاید اگر کسی ازمن می خواست که نروم، شاید اگر ان موقع فرهام حرف میزد الان زندگی ام به گونه ایی دیگر بود اما افسوس!!
شب عروسی ایدا بدترین شب زندگی من بود. درواقع من ایدا را ان شب از دست دادم نه بیست روز پیش. ان شب ایدا و فرزاد بعنوان سورپرایز اعلام کردند که تا یک ماه اینده برای زندگی به رامسر می روند.
مدتی بود که کارهای ویلا سازی در رامسر به مشکل می خورد و مدیریت دفتر رامسر، چند بار از فرهام خواسته بود تا برای او جایگزین بفرستد ؛ حالا فرزاد می خواست بعنوان مدیر جدید دفتر رامسر به انجا برود تا هم کارهای انجا را درست کند و هم زندگی به قول خودشان "هیجان انگیز" ی را شروع کنند.همه شوکه شدند اما با قضیه کنار امدند و من تنها کسی بودم که در عرض چند ماه همه چیزم را از دست داده بودم و حالا ایدا را هم.
این خبر احساس تنهاییم را بیشترکرد و مهر تاییدی شد بر رفتنم. یک ماه قبل از رفتن، در دفترم مشغول کار بودم که پیام تماس گرفت و ازمن خواست که حتما بعد از ظهر به دیدنش بروم ،او تاکید کرد صبح فردا به سفر میرود و اگر نروم ممکن است کارم به تعویق بی افتد.ناچار به پریسا گفتم:
-چند ساعت مرخصی میخوام.
مشغول تایپ مطلبی بود و نگاهش خیره به مانیتور، گفت:
-راستش دکتر گفته برای مرخصی هات فقط با خودش هماهنگ کنی.
فرهام در محیط کار ادم محتاطی بود و من متعجب از حرفی که به پریسا زده گفتم:
romangram.com | @romangram_com