#ناخواسته_پارت_136
چمدان هایمان را برداشتیم و به سمت در خروجی راه افتادیم.
برایم تاکسی گرفت و ایستاد تا من سوار شوم و گفت:
-میشه شمارتو داشته باشم؟
داشتن دوست هم زبان در غربت موهبت الهیست.
-البته.
ادرس را به راننده دادم و به خیابان های شلوغ اما زیبای پاریس خیره شدم.
ساعتی بعد مقابل خانه ام پیاده شدم. خانه من در ساختمانی چهار طبقه بود و من در طبقه سوم ساکن بودم. چمدانم را داخل اسانسور گذاشتم و خود راهی پله شدم . قبل از پا گذاشتن روی پله نگاهی به چراغ خاموش صندوق نامه هایم انداختم و بالا رفتم.
در را که باز کردم دسته ایی پاکت نامه روی زمین ریخت.تعجب کردم که چرا پستچی انها را داخل صندوق نینداخته. شانه ایی بالا انداختم وانها را از روی زمین برداشتم .عجیب با این خانه کوچکم انس گرفته بودم.خانه ام خیلی کوچک بود ، شاید در حد اتاق خوابم در خانه پدری ام باشد اما من دوستش داشتم. در ورودی در راهرویی کوچک در حد دومتر بود که رخت اویز اینه داری به دیوار ان نصب کرده بودم.پالتویم را در اوردم و به ان اویزان کردم.بعد از راهرو وارد نشیمن می شدم که با یک کاناپه تخت شو سفید و یک راحتی تک نفره بنفش و یک تلویزیون کوچک که به دیوار زده بودم پر شده بود و پنجره های قدی راهم با پرده های بلند زرد پوشانده بودم. از دیدن این همه رنگ لذت می بردم .کسی چه می دانست شاید همه غم هایم را پشت این رنگ ها پنهان کرده بودم!
اشپزخانه کوچکم در بالای خانه بود و میز کوچک و جمع و جور دونفره ی سفید در وسط ان خود را به رخ میکشید . تنها اتاق خوابم در قسمت پایین خانه بود.تخت یک نفره چوب سفید با رو تختی بنفش به همراه میز ارایش ، وسایل اتاقم بودند. خانه ام را دوست داشتم و از دیدن ان لذت می بردم اما حس غربت را در تمام وسایل ان حس می کردم.
در یخچال را باز کردم و موادی را که گندیده و کپک زده بود را به سطل زباله انداختم و خوراکی های مامان را داخل یخچال جا دادم. خانه را جارو زدم و تی کشیدم سپس به حمام رفتم و دوش گرفتم.
پیراهن نخی بلندی پوشیدم و موهای بلندم را بافتم و چهار زانو روی کاناپه نشستم. تک تک پاکت هایم را باز کردم.بعد از خواندن نامه ها متوجه شدم از شرکتی که در ان کار می کردم اخراج شده ام و تمام مدارک دال بر اینکه حق با شرکت است را برایم فرستاده بودند.
نمیدانم چرا اما اصلا برایم مهم نبود و در واقع منتظر این اخراج بودم . به هر حال من بدون هیچ اطلاع و مرخصی حدود یک ماه به شرکت نرفته بودم و قوانین سخت کار فرانسه با هیچ کسی شوخی نداشت!
گرسنه بودم. سوسیسی از فریزر در اوردم و با تنها تخم مرغ موجود سرخ کردم و خالی خوردم. از ذهنم گذشت" باید برم خرید" صدای تلفن خانه بلند شد.مامان بود.خیالش را از رسیدنم راحت کردم و یادم افتاد که موبایلم را روشن کنم.
فرهام پیام فرستاده بود:
-بازهم بدون خداحافظی رفتی؟
اینبار هم از او خداحافظی نکرده بودم همانند سه سال پیش....
romangram.com | @romangram_com