#ناخواسته_پارت_135
نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت:
-منو که دید تموم کرد.
حالت صورتش خیلی با نمک و خنده دار شد بنا براین نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پقی زدم زیر خنده.با اخم نگاهم کرد:
-کجاش خنده داشت؟
نمی توانستم خنده ام را جمع کنم. من از شدت خنده اشک از چشمانم می امد و او همچنان با اخم نگاهم می کرد.
مادر بزرگ خدا بیامرزم همیشه می گفت وسط خنده انگشت شست را نگاه کنیم خنده قطع می شود .شستم را می دیدم اما خنده ام بیشتر می شد!بعد از گذشت یک ربع که خندم قطع شد گفتم:
-معذرت میخوام.
فقط نگاهم کرد و ادامه دادم:
-اخه میدونی دقیقا همین اتفاق هم برای من افتاد.
ابروهایش بالا پرید و گفت:
-یعنی مادربزرگ توام فوت کرد.؟
-نه دختر عموم اونم حالا نه یه بیست روزی میشه.
سرش را به صندلی تکیه داد و گفت:
-عجب.ولی هرچی فکر میکنم میبینم اصلا خنده نداشت.
روم نشد بگم من به قیافه خنده دار تو خندیدم و باز هم از یاد اوری قیافه و غم چشمانش خنده ام گرفت!
*****
تا زمان لندینگ هواپیما مخم توسط کوروش خورده که نه جویده شد!کلی حرف زد و فهمیدم که از کودکی با پدر و مادرش به پاریس مهاجرت کرده اند و پدرش مزونی در خیابان "مونتاین" راه انداخته بود که هنوزم پس از سی سال جز برترین مزون های پاریس بود.
romangram.com | @romangram_com