#ناخواسته_پارت_133

حق با او بود.خودم هم دیگر حوصله گریه نداشتم.بنابراین کتاب "راه و رباط"استاد پیرنیا را از کیف دستی ام بیرون اوردم و شروع کردم به خواندن.

-اوه چقدر قدیمیه.

-این چاپ اولشه چاپ های بعدیش به خوبیه این چاپش نشد ؛ جز نایاباس.

-تو از کجا اوردیش؟

-هدیه اس از طرف یه دوست.

-پس حتما براش خیلی عزیزی که کتاب به این کمیابی رو بهت داده.

پوزخند زدم.این کتاب هدیه فرهام بود. شبی که از اسکله برمی گشتیم این را به من داد.

-معماری میخونی؟

-خوندم تموم شد.

-برای تفریح میری فرانسه؟

نگاهش کردم.مشخص بود که حوصله اش سر رفته و فقط دنبال گذراندن وقت است:

-قیافم شبیه اوناس که دارن میرن تفریح؟زندگی میکنم.

-تنهایی؟

-اره.

-کدوم محله زندگی میکنی؟

-املوت Amelot

-خوبه منم پاریس زندگی میکنم. لومری Le mareis

romangram.com | @romangram_com