#ناخواسته_پارت_131
همین خوبه همین خوبه همین خوبه همین خوبه
همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمیگیری ولی تا حرف من میشه یه لحظه تو خودت میری
به جز تو همه میدونن واست این مرد میمیره واسه همین جداییت رو کسی جدی نمیگیره
همین خوبه همین خوبه همین خوبه همین خوبه
دوباره و دوباره و دوباره اهنگ را گوش کردم.
"یعنی همه از خاطرش میرن ؟ حتی اون "زن"؟
"جداییمو باور نمیکنه ؟این اگه جدایی نیست پس چیه؟"
اشک از گوشه چشمانم ارام ارام پایین امد.اشکی دیگر پشت اشکی دیگر.
"یعنی به همون چندتا خاطره راضیه؟یعنی فکر میکنه که ارومم و ازاد؟ اخ یادم اومد ؛ اره خودم بهش گفتم که میخوام اروم و ازاد باشم. واقعا بودم؟ "
بازهم اشک پشت اشک.در کنار تمام خاطرات من حالا یک "زن " با لبخند پراز تمسخر نشسته بود. با این حال دل من برایش قرار نداشت. من همیشه به او اعتماد داشتم و حالا باید پی به رابطه اش با ان "زن" می بردم. او بدون دلیل هیچ کاری را انجام نمی داد!و البته در کنار افکار دل خوش کنکم پوزخندی هم بر لبانم نشست!
دلم می خواست فریاد بزنم"این جداییو باور کن احمق" اما وقتی خودم باور نداشتم چه انتظاری از او داشتم؟اشک هایم خیال بند امدن نداشت و صورتم خیس شده بودباز هم اهنگ را از اول گذاشتم که حس کردم چیزی به بازویم خورد.چشمانم را باز کردم و صورت مرد کنار دستی ام را دیدم.هندز فری را دراوردم و گفتم:
-بله؟
دستمالی به سمتم گرفت و گفت:
-لازمت میشه.
دستمال را گرفتم و زیر لب تشکر کردم. مهمانداران مشغول پذیرایی بودن.اهنگ را خاموش و میزم را باز کردم. همیشه عاشق پذیرایی های هواپیما بودم. میز پذیرایی که نزدیکم شد صاف نشستم. مرد کنار دستی ام گفت:
-انگار نه انگار تا الان داشت گوله گوله اشک میریخت.
romangram.com | @romangram_com