#ناخواسته_پارت_128
ساعت پروازم چهارو نیم صبح بود. خیلی وقت نداشتم و همچنین کاری هم به ان شکل نداشتم!چمدانم را بعلاوه تمام خوراکی ها و وسایلی که مامان گذاشته بود را جمع کردم.مادر است دیگر..
قرار بود شام ان شب را همگی دور هم باشیم.خانواده عمو و ما ،البته مایا نبود. زنعمو معتقد بود بچه را نباید تا قبل از چهل روز از خانه بیرون برد و به همین دلیل مایا نزد پرستارش مانده بود. ایلار و پیام هم رسما در خانه عمو زندگی می کردند هم به خاطر وضعیت بارداری ایلار و هم به خاطر وجود مایا.
مایا را هنوز ندیده بودم البته کسی هم از من نخواست.از دیدنش میترسیدم و ترجیح دادم فعلا نبینمش البته عکسهایش را درزاد و گاهی مینو نشانم میدادن.
در اکثر عکسها هم خواب بود و وقتی عکس بیداریش را دیدم متوجه شدم که خیلی شبیه فرهام است. درست است که فرهام و فرزاد دوقلو بودند اما هیچ شباهتی ظاهری ، اخلاقی و رفتاری باهم نداشتند.بعد از صرف شام همه دور هم در سالن پذیرایی نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم. واقعا خدا روح زندگی را بوسیله مایا به ما برگرداند.هنوز چهلم ایدا نشده بود و ما اینچنین می خندیدیم!؟!خدایا بزرگیتو شکر. صدای پیام موبایلم امد.بابالنگ دراز !!بود:
-داری میری؟بازم فرار؟بمون و باهم زندگیمونو بسازیم .اینبار فرق میکنه شهرزاد بمون.
-بابا لنگ دراز عزیزم از نظر من چیزی با گذشته فرق نکرده و من یاد گرفتم وقت و عمر خودرا برای بیهودگی ها تلف نکنم.یه روزی خیلی احتیاج داشتم که بهم بگی بمون اما حالا خیلی دیر شده.
برایم اهنگی فرستاد که با خود گفتم"بعدا گوش میکنم" و نوشت:
-بیهودگی ها؟چرا نمیگی باید چیکار کنم که نری؟
-یعنی خودت نمیدونی؟
-پس خودتم نمیخوای بری فقط از روی لجبازیه.
ای وای باز هم خود را لو داده بودم.چه اشتباهی.نمی دانستم باید چطور اشتباهم را درست کنم.صدای شهنام را شنیدم:
-حالا که همه جمعیم میخواستم بگم که بالاخره بچه خودشو نشون داد.
ذوق زده شدم و فرهام و اشتباهم را از یاد بردم.عمو گفت:
-ایشالا سایه پدر و مادر بالای سرش باشه.
با این حرف عمو همه زیر لب "ایشالا "گفتن و چشمان زنعمو خیس شد. چقدر از خودم بدم امد ولی واقعا من می توانستم جای خالی ایدا را برای ان بچه پر کنم و مادر خوبی برایش باشم؟ قطعا که نه یا شاید حالا نه.شهنام گفت:
-قربونت عمو جون.
romangram.com | @romangram_com