#ناخواسته_پارت_127
-یه مسئله ایی رو میخواستم بهتون بگم.
بابا نگاهم کرد و درزاد سیخ نشست تا مبادا کلمه ایی را جا بندازد. باز هم این چای بد مزه بود که به دادم رسید فنجانم را که افاق وسط صحبت درزاد اورده بود برداشتم و قلپی از ان نوشیدم. حالم شبیه سه سال پیش بود.ان روز هم درست همین جا نشسته بودم ، با این استثنا که شهنام و مامان هم بودند. قرار بود به خواستگاری مینو برویم و سرموضوعی که اخر هم نفهمیدم چه بود مینو با شهنام قهر کرده بود و راضی به ازدواج نبود . ماهم تکلیف خود را نمی دانستیم.ان روز شهنام همه مان را جمع کرده بود تا راه حلی برایش پیدا کنیم که من با اعلام مهاجرتم به فرانسه تمام کاسه کوزه هایش را شکستم.
-نگفتی!
با صدای بابا به خود امدم و قلپی دیگر از چایم را نوشیدم:
-میشه برام بلیت بگیرین؟ باید زودتر برگردم.
درزاد بغض کرد و بابا سرش را پایین انداخت و گفت:
-برای کی بگیرم؟
با اینکه از خونسردی بابا تعجب کردم اما به روی خود نیاوردم و گفتم:
-هرچی زودتر بهتر. بابا شما تنها کسی هستین که همیشه به خواسته من احترام گذاشتین.
-دلم نمی خواد به زور نگهت دارم حتی دلم نمیخواد فکر کنم که دوست داری مارو نبینی! تو شهرزاد جان انقدر برام عزیزی که همیشه دوست داشتم پیشم باشی، برو بابا جان برو اما سعی کن یه روز برگردی و پیش خودم زندگی کنی برو اما این وصیت منو همیشه اویزه گوشت کن که نباید از زندگی و حقایق اون فرار کنی باید مثل یه شیر با تمام اتفاقات اون بجنگی چون ارامش و خوشبختی سهم انسانه!
این را فرهام هم گفته بود اما اینبار واقعا میخواستم فرار کنم. برم و فکر کنم.
-بابا من دلم شکسته درسته که همه رو بخشیدم ولی هنوز نتونستم با فرهام کنار بیام بهتون قول میدم اگه بخشیدمش بیام و برای همیشه پیشتون باشم شما فکر میکنید زندگی تو غربت تک و تنها اسونه؟به هیچ کس از سختیام نگفتم چون خودم خواستم. با این جور زجر کشیدن خواستم فرهام و خونوادش رو از ذهنم پاک کنم ولی نشد.
بابا اون تنها مردیه که من میتونم دوسش داشته باشم اما فعلا نمیشه.
چایم را یک نفس خوردم و بدون حرف دیگری به سمت اتاقم رفتم.
فصل چهارم:
romangram.com | @romangram_com