#ناخواسته_پارت_125

-بابای خوشگلم مرسی که منتظر دختر عزیزتراز جانت موندی. ا تو کی اومدی؟

و همانجا روی پله اخر ایستاد. به سمتش رفتم و گفتم:

-عوض خوش امد گوییته؟

-اخه تو مثل هوخشتره ایی یهو اینجایی بعد یهو اونجایی.

خندیدیم .بابا از روی مبل بلند شد و به سمت ما امد و گفت :

-دختر بلا عروسک رو اذیت نکنیا.

درزاد چشم غره ایی به بابا رفت و او هم روی سر ما را بوسید وسپس به سمت میز غذا رفتیم. سه نفری دور میز نشسته بودیم و لوبیاپلوی خوشمزه مامان را می خوردیم و لذت می بردیم.

غذایم تمام شده بود و حرفی سر زبانم گیر کرده بود. میخواستم ان را مطرح کنم که بابا به افاق گفت:

-افاق خانوم با دخترا جلو تلویزیونیم چای رو اونجا برامون بیار.

و سپس بلند شد و ماهم به تبعیت از بابا بلند شدیم. بابا و درزاد روی مبل های ال نشستند و من هم روی کاناپه مجاورشان. بابا گفت:

-خوب شهرزاد خانم از کیش بگو.اب و هوا چطور بود؟

-همه چیز خیلی عالی بود دستتون درد نکنه.

-وظیفم بود.دیگه چه خبر؟

-از همون کیش؟

-اره

-دیگه اینکه روز اخر فرهام اومد.

درزاد با تعجب پرسید:

romangram.com | @romangram_com