#ناخواسته_پارت_124


ساعت دو و نیم از شدت گرسنگی بیدار شدم.کنار پنجره رفتم و پرده را کنار زدم و از دیدن ان همه برف تعجب کردم.لباس هایم را عوض کردم و صورتم را شستم و پایین رفتم.

بابا را دیدم که جلوی تلویزیون روی مبل های ال نشسته بود. کسی که انجا می نشست به سمت پله ها اشراف نداشت. به همین دلیل بابا متوجه من نشد.

-سلام بابا کی اومدی؟

صدایم را شنید و متعجب به سمتم برگشت:

-شهرزاد؟ تو کی اومدی؟ صدای پاتو که شنیدم فک کردم درزاده.

با لبخند به سمتش رفتم و بغلش کردم:

-مگه مامان نگفته؟ تقریبا یازده بود که رسیدم. مامان سودی کجاس؟

-پیش اذره گفت بره یه کم کمکشون کنه اونا استراحت کنن.

-پرستار نداره؟

-داره ولی دوست داشت بره.

-اهان شما ناهار خوردین؟

-نه منتظر درزادم ، گفت یه دوش میگیره میاد باهم میخوریم .چقدر سوختی.

-افتابش عالی بود.

صدای درزاد امد:

-افاق جون میزو بچین.

و درهمان حال که پایین می امد رو به بابا ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com