#ناخواسته_پارت_123

با پالتو روی مبل نشستم و از مامان پرسیدم:

-مگه مایا پیش فرخنده نیست؟

-نه .هفته پیش فرهام به بابات زنگ زد و صلاح مشورت کرد گفت دوست داره روحیه علی اینارو تغییر بده بعلاوه پدرش مریضه و فرخنده نمیتونه از پس نگهداری مایا بربیاد. خدا خیرش بده نمیدونی چی شد که ، اصلا اذر و ایلار از این رو به اون رو شدن رنگ زندگی به خونشون برگشت.

-خوبه پس الان مایا پیش زنعموئه.ناهار کی حاضر میشه؟

-برو یکی دو ساعت استراحت کن اماده شد صدات میکنم.

-نه من خودم میام پایین.

دستم را به نرده گرفتم و خود را به جلو پرت کردم که مامان گفت:

-راستی تو چه خبر؟

-از چی؟

-فرهام.

باز هم چشمانم را بستم و دردمند گفتم:

-مامان سودی بعدا صحبت کنیم الان خوابم میاد.

-باشه عزیزم برو.



خود را روی تخت انداختم و در حالی که به سقف نگاه می کردم دکمه های پالتویم را یکی یکی باز می کردم.مامان وقتی اسم فرهام را اورد چشمانش شاد شد. انها از همان اول هم فرهام و فرزاد را دوست داشتند .

ایدا همیشه می گفت باباش فرزاد را پسر خودش می داند. مشکلشان فقط....

بیخیال فعلا حوصله بحث های قدیمی را ندارم. در همان حالت پالتو را از تنم بیرون کشیدم و با چشم بسته که مبادا خوابم بپرد پتو را پیدا کردم و بیهوش شدم.

romangram.com | @romangram_com