#ناخواسته_پارت_122


-کمش کن لطفا

-چرا؟خوشت نیومد؟

-نه.

-چرا؟

خسته از نفهمی او چشم باز کردم وبا صدایی که ناخواسته بالا رفته بود گفتم:

-چون پای حرفات نموندی چون همه تلاشت رو نکردی. این چرندیات فقط مال اهنگا و رمانای ابکیه.

پوفی کرد و به ماشین سرعت داد!!



ساعتی بعد درحالی که چمدانم کنار پایم بود و وسط خیابان مقابل خانه ایستاده بودم ، به انتهای خیابان نگاه می کردم. جایی که دلم در ان ماشین و در کنار ان مرد جا مانده بود. همان لحظه برف ریزی شروع به بارش کرد و نگاهم از انتهای خیابان به اسمان کشیده شد. چقدر از دیدن برف و اسمان برفی خوشحال می شدم اما حالا فقط احساس سرما می کردم. نفس عمیقی کشیدم . ریه هایم از شدت سرما سوخت. چمدانم را برداشتم و با شانه های افتاده به جلوی در رفتم و زنگ را فشردم. مامان در را باز کرد .

تا به ساختمان برسم خود را سراسیمه به من رساند و اغوش باز کرد. لباس مشکی نپوشیده بود و زیاد غمگین به نظر نمیرسید:

-مامان رسمات عوض شده؟ مشکی نپوشیدی؟

دستش را پشت کمرم گذاشت و داخل شدیم.

-عموت اصلا نذاشت کسی مشکی بپوشه گفت دلش نمیخواد مایا تو محیط غمگین رشد کنه.

افاق رسید و سلام کرد .

-خانم چمدونتون رو ببرم تو اتاقتون؟

-اره افاق جان مرسی


romangram.com | @romangram_com