#ناخواسته_پارت_119

-فکر نمیکنی برای این حرفا دیر شده باشه؟ سه سال گذشته و تو حالا یاد جبران و برگشت افتادی؟

باز هم در حال نوشتن بود من تصمیم خودرا گرفته بودم. به تهران که برسم در اولین فرصت بلیت فرانسه را اکی می کنم. نمی توانستم بمانم حداقل نه حالا که شاهد صحبتش با یک "زن " بودم و نه حداقل با یکبار خواستن او! این بار مانند دفعه قبل نبود. همه چیز فرق کرده بود و علاوه بران پای یک بچه وسط بود که.... صدای پیامش امد. پیام پشت پیام.

-از نظر من این فاصله لازم بود اگرچه سخت بود اما لازم بود که تو با خودت کنار بیای. همین که رفتی خودش یه نشونه بود. من سه سال عذاب کشیدم به امید اینکه خودتو پیدا کنی.

-متاسفانه اصلا درکت نمیکنم.

-روی حرفام فکر کن.

واقعیت این بود که زندگی من در وجود او خلاصه می شداما چه کنم که به شدت از او دلگیر بودم و بعلاوه ان "زن" را کجای دلم بگذارم؟

از طرفی من هنوز نتوانستم مایا را هضم کنم. یک عالم دلیل یرای رفتن و فرار از سردر گمی هایم داشتم. اگر فرهام می فهمید که اینبار واقعا قصد فرار دارم!؟!

****

چمدانم را که دیدم به جلوی صف رفتم اما او زودتر از من ان را برداشت.نگاه قدرشناسی به او کردم و او با همان چشمان غمگین و دلخورش به زدن لبخندی کفایت کرد. چمدان ها را روی چرخ دستی گذاشت و گفت:

-ماشینم تو پارکینگه بیا میرسونمت.

دیشب را نخوابیده بودم. یعنی تا چشمانم گرم شد باز هم کابوس دخترک گریان عروسک به دست سراغم امد.پروازمان هم طبق معمول تاخیر داشت برای همین به شدت احساس خستگی می کردم . بی حرف به دنبالش کشیده شدم. موبایلش زنگ خورد و من با قدم های بلند و گوشهای تیز کرده خود را به پشت سرش رساندم تا مکالمه اش را بشنوم.

-الو؟

............

-بگید درخواستش رو ایمیل کنه

....

-شما هنوز نمیدونید چیارو باید ایمیل کنه؟

تمام هیجانم خوابید تماس کاری بود. باز شد همان رییس عصاقورت داده ی دوست داشتنی خودم.کت وشلوار مشکی به همراه پیراهن و کروات ابی سیر پوشیده بود البته کتش را دست گرفته بود. با شنیدن

romangram.com | @romangram_com