#ناخواسته_پارت_118
-مهندس به ما کادو نمیدی؟
از شدت ترس بسته کادو شده از دستم افتاد ومن حتی جرئت اینکه ان را از روی زمین بردارم را نداشتم. مانند مجرمی که سر صحنه وقوع جرم مچش را گرفته اند ،سرمان را پایین انداختیم وچیزی نمی گفتیم ،اینبار فرهام با عصبانیت بیشتر گفت:
-هر دو اخراج!.....
با صدای موبایلم از خاطرات چابهار بیرون کشیده شدم.اشک هایم را پاک کردم و به صفحه موبایل نگاه کردم. پیامی از طرف فرهام بود. نگاهی به ساعت انداختم ، سه صبح بود . پس اوهم پریشان بود یا شاید هم مثل من یاد خاطرات چابهار افتاده است.
-شهرزاد بمون تا برات جبران کنم.
خواستم بگویم "چیو جبران کنی؟ اونی که میخوای براش روسری بخری همه چیو جبران کرد" اما بی اراده نوشتم:
-برای من یا خودت؟
در حال نوشتن بود که نگاهم به عکسش افتاد. روی عکس زدم و دستهای قلاب شده ام را دور فنجان قهوه بعد از ظهرم دیدم . زیرش نوشته بود: زیباترین تصویر زندگیم دیدن هر روزه ی توست.
پوزخند روی لبانم نشست. متوجه نشدم کی این عکس را گرفت. همچنان در حال نوشتن بود. گوشی را برداشتم و رفتم داخل اتاق.
باز فکرم مشغول شد.اینکه او در این مدت چه می کرد؟ اصلا به من فکر کرده بود؟ پس چرا هیچ وقت از من نخواست برگردم ویا حتی حالم را نپرسید؟
پیامش رسید:
-البته که برای خودم ولی میخوام دل شکستتو درست کنم.میدونم خیلی در حقت بدی کردم ولی باور کن نمیخواستم اینجوری بشه.
بازهم نگاهم به عکسش و ناخن های بلند فرنچ شده ام دور فنجان قهوه افتاد. حرفهایش زیبا و دلنشین بود اما اگر ان تماس تلفنی اجازه می داد.
-متاسفم باید برم احتمالا برای مراسم چهلم هم نباشم.
-چیکار کنم که نری؟
واقعا باید چه کار می کرد؟
romangram.com | @romangram_com