#ناخواسته_پارت_117

-پس چرا قیافت اینجوریه؟

-دلم میخواد منم از بلاتکلیفی در بیام. فکراتو کردی؟؟؟

ته دلم غنج رفت. اخه مگه جز قبول کردن چاره دیگری هم برای این قلب بیچاره می ماند؟

-بله.

چشمانش رقصید اما من اضطراب را در ته چشمانش دیدم:

-پس اجازه میدی با پدرت صحبت کنم؟

-اجازه میدم.

ان شب هم تا دیر وقت با فرهام لب ساحل نشستیم. فردای ان روز دم دمای عصر کارمان تمام شد و فرهام به پیشنهاد بچه ها مارا به چند جای دیدنی چابهار از جمله بازار سنتی برد. درحال قدم زدن کنار مریم و مهندس زمزمیان بودم که مهندس عربی به کنارمان امد و گفت:

-خانم مهندس ببخشید کارتون داشتم.

تعجب کردم، از جمع بچه ها جدا شدم .یاد حرف فرهام افتادم و گفتم:

-اقای مهندس چیکار میکنین؟ اگه دکتر ببینه بد میشه.

-دکتر جلوتر از ما رفته و ضمنا الان تایم کار نیست ، وقت ازاده.

بسته ایی را به سمتم گرفت و با انگشت اشاره دست چپش ،عینکش را به عقب هدایت کرد و گفت:

-این یه هدیه ی ناقابله دوست داشتم بعنوان یادگاری از این سفر بهتون تقدیم کنم.

نمی دانستم چه کنم. ناچار هدیه را گرفتم و گفتم :

-ممنونم اما خواهش میکنم که دیگه از این کارا نکنید، جلو همکارا خوبیت نداره.

نمی دانم کی، اما فرهام رسید و با عصبانیت گفت:

romangram.com | @romangram_com