#ناخواسته_پارت_116
-سلام اقای دکتر.
لبخند پرمهری به رویم زد و گفت:
-سلام عزیزدلم شماهم خسته نباشی.
لبخندم عمیق تر شد."عزیزدلم"اش بدجور به دلم نشست.
-یه خبر خوب و دسته اول برات دارم.
هیجان زده شدم:
-چی؟
-اخر هفته دیگه خواستگاریه فرزاده.
لبخند روی لبم ماسیدو دستم را روی دهانم گذاشتم تا جیغم بلند نشود. بیچاره ایدا. اگر می فهمید چه حالی می شد.
-نمیخوای بدونی با کی؟
همچنان دستم روی دهانم بود و سر تکان دادم.
-دختر عموت ایدا.
دستم را برداشتم واز خوشحالی جیغ کشیدم. انقدر این دو سه روز سرم شلوغ بود که اصلا وقت نکردم با ایدا و مامان ویا درزاد صحبت کنم.
کمی که گذشت پرسیدم:
-چرا ناراحتی؟
-ادم از خبر خواستگاریه برادرش ناراحت میشه؟
romangram.com | @romangram_com