#ناخواسته_پارت_115

یه عمر!! چه اغراقی.

کمی بعد بدون حرف بلند شدیم و به سمت هتل رفتیم. او هم با من از پله ها امد.اتاقش رو به روی اتاق من بود.خداحافظی کردم. درچهارچوب در بودم که صدایم زد:

-شهرزاد.

سرم را برگرداندم.چشمک زد و روی هوا ،بوسه ایی برایم فرستاد.

لبم را گاز گرفتم و خود را داخل اتاق انداختم.در را بستم و به در تکیه دادم. احساس زیبایی را در قلب و تمام رگ هایم حس می کردم.اگر این عشق نبود پس چه بود؟ با صدای مریم به خود امدم:

-شهرزاد جان تویی؟

دستم را روی سرم گذاشتم و اهسته گفتم:

-وای خاک به سرم.





فردای ان روز هم کارمان به فشردگی روز اول بود. شام ان شب را مهمان اقای نامداری بودیم و بعد از شام باز هم خسته و مرده به سمت هتل حرکت کردیم. به لابی که رسیدیم پیام امد "لب ساحل منتظرتم."

چقدر احساس خوبی داشتم. سریع داخل اتاق رفتم. دوش گرفتم ولگ صورتی ومانتوی تابستانی بلند و جلو باز طوسی را با روسری بزرگ طوسی ام پوشیدم و کتانی های طوسی صورتی به پا کردم. کمی ارایش کردم که مریم گفت:

-کجا میری؟

به اینجای قضیه فکر نکرده بودم. با تته پته و لبخندی از سر درماندگی گفتم:

-خسته شدم بس که مقنعه سرم بود میرم یه کم هوا بخورم. فعلا.

از قیافش معلوم بود که دلش میخواهد همراهی ام کند اما من سریع از در بیرون رفتم و جلوی هرگونه پیشنهادی را گرفتم و به سوی ساحل پرواز کردم.

روی همان نیمکت نشسته و منتظر من بود.

romangram.com | @romangram_com