#ناخواسته_پارت_114


قشنگ معلوم بود که می داند.لبخند روی لبم ماسید.گفتم:

-ولی اگه یه روز بفهمم که میدونستی و بهم نگفتی نمیبخشمت.

چیزی در نگاهش بود که نمی توانستم به درستی تشخیص بدهم ؛ غم ، ناراحتی و کمی نگرانی! با این حال به ارامی چشمانش را بست و باز کرد و گفت :

-میبخشی.

رو به دریا نشستم و گفتم:

-پس واقعا یه چیزی هست. از همون روزای اول چشمات برام اشنا بودن. مطمئنم که من تورو یه روز یه جایی دیدم. حتی وقتی اسمتو فهمیدم برام اشنا بود .فرهام حرفای هذیون گونت منو اذیت می کنه پنهون کاریه ادمای اطرافم اذیتم می کنه. اینکه همش یه قدم از همه عقب ترم داره اذیتم می کنه. درکم کن.

نفس عمیقی کشیدم و بوی پرتقال تا عمق وجودم رفت. کمی که گذشت بی توجه به تمام حرف های من گفت:

-شهرزاد من واقعا قصد دارم که با هم باشیم اگه نظرت مثبته بگو تا همه چیز شکل رسمی بگیره. چون نه وقت این کارا و دوستی هارو دارم و نه به سنم میخوره. تو شاید یه کم برات زود باشه ولی من قول میدم که پشیمونت نکنم.

"واقعا پشیمونم نکرد؟ متاسفانه نه.. من اصلا پشیمون نیستم"

اینها را در حالی می گفت که شکل نشستنش را عوض کرده بود . دست راستش را پشت سر من گذاشته بود و با پایین موهایم که از مقنعه بیرون زده بود خیلی نرم بازی می کرد.

از شنیدن حرفهایش و بازی با موهایم لبخندی روی لبانم نشسته بود که هر کاری می کردم جمع نمی شد.

-منتظر جوابتم.

-راستش نمی دونم یعنی میدونما ولی تو مطمئنی که مشکلی که همون چیزه که یه چیزی هستش که همه میدونن جز من اون مشکلی نمیاره؟

سپس نفس عمیقی کشیدم. هم هول شده بودم و هم خجالت می کشیدم برای همین اصلا خودم نفهمیدم چه گفتم وای به او.

او هم نفس عمیقی کشید و به پوزیشن قبلی اش برگشت . گفت:

-نمیدونم فقط یه چیز میدونم اونم اینه که نمیتونم از تو بگذرم.تو همونی هستی که من یه عمر دنبالش بودم.


romangram.com | @romangram_com