#ناخواسته_پارت_113

و به قلبش اشاره کرد.

با چشمان متحیر نگاهش کردم. گمشده؟؟؟؟؟او از حال من چه می دانست؟ یقینا که من هم به او گرفتار شده بودم اما ...

-پس توام از این حرفا بلدی؟

-گفتم که من زیاد اهل حرف زدن نیستم بیشتر دوست دارم با رفتارم همه چیزو نشون بدم.

زمزمه کردم:

-اخه رفتارتم چیزی نشون نمیده.

و به چهره پر اخمش لبخند زدم. روی نیمکت چهارزانو نشستم و رو به او چرخیدم و گفتم:

-اخه اگه حرف نزنی که من چیزی نمیفهمم.

-فقط همینقدر بدون که میخوام تا اخرین نفسم کنار من و مال من باشی.

سپس دستش را روی دستم گذاشت. انگار برق دویست و بیست ولت به من وصل کردند اما وقتی به چشمانش نگاه کردم ارامش زیبایی را به من تزریق کرد.چقدر این لحظه را دوست داشتم. طپش های قلبش را می شنیدم و طپش های قلبم مرا دیوانه کرده بودند. راستی دیوانگیم به خاطر این طپش ها بود یا به خاطر چشمانی که حاضر بودم هرانچه دارم را بدهم تا مال من شوند؟ قطعا که برای طپش های این قلب دیوانه نبود!

"هنوز گاهی چشمانم را می بندم و خاطره ان شب و ان نیمکت و دستانی که با ان دستم را که نه، قلبم را گرفته بود تصور می کنم."

سرم را پایین انداختم. یکی از دستانم در حصار دستان او بود . با دست دیگرم روی شن های نیمکت شکل می کشیدم ، گفتم:

-تو چی میدونی؟

-از چی؟

-روابط قبلی خونواده هامون. من مطمئنم که یه چیزی بوده. تو خیلی از من بزرگتری چیزی یادت میاد؟

دستم را ول کرد . دستانش را پشت سرش قلاب کرد و به دریا خیره شد. پیراهن مردانه سفید و شلوار کتان سورمه ایی و کفش های ابی نفتی اش را به شدت دوست داشتم.لحظه ایی بعد متفکر گفت:

-من چیزی نمیدونم.

romangram.com | @romangram_com