#ناخواسته_پارت_112
-اون بدبخت دست رو کدوم داشتت گذاشت؟
خونسرد به چشمانم خیره شد و لب زد :
-تو.
حیرت زده گفتم :
-من؟ من که داشته تو نیستم.
-از نظر من هستی. خیلی ساله که هستی.
-خیلی سال یعنی چی؟
فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت.
باز دلم جوش خورد اما سریع بازویم را از دستش بیرون کشیدم و از او دور شدم تا به مکنونات قلبی ام نرسد ، البته شک داشتم. خنگ بود اگر نمی فهمید و فرهام یکی از باهوش ترین ها بود.
به ساحل رسیدیم . او به نیمکتی اشاره کرد و هردو نشستیم.چیزی از دریا نمی دیدم مقابلم همه سیاهی بود و سیاهی. اما ساحل با چراغانی های زیبایش میدرخشید. دستانم را داخل جیب مانتویم گذاشتم و سعی کردم دریا را ببینم اما هوا انقدر ارام بود که هیچ موجی به ان نمیداد. غیر از ما ، چند نفری مشغول قدم زدن و صحبت کردن بودند.نگاهی به ادم های اندک اطرافم انداختم و دوباره به چاله سیاه مقابلم خیره شدم. قطعا فردا صبح این چاله سیاه به دریای ابی بیکران بسیار زیبا تبدیل میشد. دریای زیبای خلیج همیشه فارس! همیشه روشنایی پر است از زیبایی ؛ پس چرا زمانی که من به روشنایی رسیدم جز زشتی و تباهی چیزی ندیدم؟!!
فرهام گفت:
- دیشب تنها اومدم اینجا ، زیاد جالب نبود.
- دیشب اومدی اینجا؟
-اره .میدونی شهرزاد من بلد نیستم زیاد حرف بزنم اما اینو بدون که تو برای من با همه فرق داری تو یه جورایی گمشده ی من بودی و ...
باز هم نگاه پر محبتش را به من دوخت و ادامه داد:
-میخوام که همش جلو چشمم باشی، وقتی نیستی قرار نداره.
romangram.com | @romangram_com