#ناخواسته_پارت_111

-راستی مهندس عربی چرا امروز اینجوری بود؟

کاملا خونسرد پرسید:

- چه جوری؟

-اون از دیروزش که گفت بهم کمک میکنه اینم از امروز که همش در حال فرار بود.

دستانش در جیب شلوارش بود و شانه ایی بالا انداخت:

-خوب تو اگه کمک بخوای من هستم.

-بحث کمک نیست بحث تغییر صد و هشتاد درجه اییه اونه.

-شاید به خاطر اینه که بهش گفتم حواست باشه بعد این ماموریت خونه نشین نشی.

ایستادم و با دهان باز نگاهش کردم.

-چرا اینجوری نگام میکنی؟ الان پشه میره تو دهنت ببندش.

-تو چیکار کردی؟اون بیچاره فقط...

-یعنی انقدر بچه ایی که نمیفهمی؟ ضمنا شرکت من جای این کارا نیست حداقل برای اونا نیست.

-اهان پس رییس هر کاری دلش بخواد میتونه بکنه ولی ما کارمندای جز نه.

-قطعا.

-خیلی پررویی.

از کنارش گذشتم که بازویم را گرفت:

-اون نباید دست رو داشته های من بزاره اینو بفهم.

romangram.com | @romangram_com