#ناخواسته_پارت_110


-همین جوری واسه خنده.

و استیکر عصبانی فرستاد.

او اگر نمیگفت هم من دیر تر از انها از سر میز بلند میشدم.چون دوتا غذا داشتم!

کمی بعد همکارانم انقدری خسته بودند که غذاهایشان را نیمه خوردند و شب بخیر گفتند و رفتند.

من اما با چنان اشتهایی غذا می خوردم که گویی سالهاست چیزی نخورده ام.

تازه پرس دوم را شروع کرده بودم که فرهام بشقابم را از زیر دستم کشید و گفت:

-بسه اینم بزار واسه من.

و شروع کرد با قاشق من غذایم را خوردن! من از شدت خجالت حتی نمی توانستم برنج داخل دهانم را بجوم و قورت دهم اما او با بیخیالی مشغول خوردن بود.

غذایش که تمام شد قوطی نوشابه ام را برداشت و با همان نی من نوشابه هم خورد و گفت:

-کم بود ولی چسبید.اگه خسته نیستی بریم لب ساحل؟

خسته بودم ولی مگر میشد از لذت با او بودن بگذرم؟

-بریم ولی قبلش باید برم بالا لباسامو عوض کنم.

-نمیخواد زود برمیگردیم.

لباسم ،لباس محل کار بود. مانتو سورمه ایی جلو دکمه دار و شلوار لی و مقنعه. فرهام در جلسه به همه ما گفته بود "این یه ماموریت کاریه پس باید تو پوشیدن لباس دقت کنیم." اینگونه بود که من در ان هوای گرم مقنعه به سر داشتم.

-باشه پس بریم.

هردو بلند شدیم و به سمت ساحل پیش رفتیم.اخ که چقدر از بوییدن عطرش لذت می بردم.ساحل به هتلمان نزدیک بود و ما دوشادوش هم قدم می زدیم.


romangram.com | @romangram_com