#ناخواسته_پارت_109

-میشه فرهام صدام کنی؟

خیلی راحت گفتم:

-فرهام ...

از تعجب ابرویش بالا پرید و برای ثانیه ایی لبخند روی لبانش نشست . با همان چشمان پر محبت و لبخند زیبایش گفت:

-جان فرهام؟

قلب من اما چنان کوبید که حس کردم سه برابر همیشه خون به رگهایم رساند. او با من چه می کرد؟

-راستش.. راستش....بابت ظهر..

با همان لبخند و چشمان لبریز از محبت جلوتر امد و منتظر ادامه حرفم ماند.من هم لبخند خبیثانه ایی زدم و گفتم:

-کسی که به من بی محلی کنه حقش بدتر از اینه حالا من بهت رحم کردم.

و سریع پله هارا بالا رفتم.



فردای ان روز از ساعت ده صبح تا هشت شب یک سره در دفتر اقای نامداری مشغول کار و براورد طرح ها بودیم و جالب این بود که مهندس عربی اصلا سمت من نمی امد . چند باری که به قصد سوال نزدیکش شدم او اشکارا از من گریخت!

ساعت هشت شب دیگر نایی برای کسی نمانده بود که فرهام لطف کرد و کار را تعطیل کرد.به هتل برگشتیم . غیر از من و مهندس بیات و مهندس رحیمی کسی برای شام به رستوران هتل نیامد. من از گرسنگی در حال غش کردن بودم و به همین دلیل دو پرس غذا سفارش دادم.

سه نفری اطراف میز مستطیلی نشسته بودیم و در مورد پروژه صحبت می کردیم البته من دستم را زیر سرم گذاشته بودم و به صحبت های انان گوش می دادم که صدای پیام گوشیم امد.

-اونا رفتن تو سر میز بمون.

چه جلب بود:

-چرا؟

romangram.com | @romangram_com