#ناخواسته_پارت_107
-چقدر حرف دارین باهم. یه صندلی برو اونور تر.
چشمانم گرد شد کف دستم را روی پیشانیم گذاشتم و "اوف " کفتم که پیام بعدی امد:
-لباس تیره چرا نپوشیدی؟ این یه ماموریته ها "خیر سرم"
با تعجب و بی توجه به کنایه اش نوشتم :
-جان؟
خوشبختانه شماره پروازمان را با چهل دقیقه تاخیر که البته دوراز انتظار هم نبود ، اعلام کردند و به سمت هواپیما راه افتادیم!
وقتی به هتل رسیدیم از خستگی روی پا بند نبودیم. بعد از تحویل گرفتن اتاق هایمان فرهام رو به همه گفت:
-میدونم خسته اید امشب خوب استراحت کنید و صبح راس ساعت نه همگی لابی باشید که بعد از خوردن صبحانه برای بازدید پروژه بریم.
همگی قبول کرده و "شب بخیر" گفتند و به سمت اسانسورها رفتند . من هم به سمت راه پله حرکت کردم.
مهندس فخار صدایم کرد:
-شهرزاد جان کجا میری؟
-من با پله میام مریم جون.
-چرا؟ اسانسور بغلی هم هستا.
و اشاره به اسانسور مد نظرش کرد.
-ممنون اما من از اسانسور خوشم نمیاد.
لبخند روی لبش حاکی از تفهیم حالم بود.
-میخوای باهات بیام؟
romangram.com | @romangram_com