#ناخواسته_پارت_106
لباسهایی را که از شب قبل اماده کرده بودم را پوشیدم. پالتوی چرم سفید به همراه شلوار مشکی و بوت های بلند سفید. موهایم را دم اسبی بستم و کمی هم ارایش کردم.از خودم راضی بودم.ساک کوچکم را برداشتم و بعد از رد شدن از زیر قران و خداحافظی با مامان و افاق سوار اژانس شدم و به سمت فرودگاه رفتم.
هم زمان با مهندس فخار از گیت رد شدیم و به محل قرار رسیدیم . اخرین نفرات باقیمانده بودیم و وقتی به جمع پیوستیم اقای مهندس عربی گفت:
-خوب مهندس سرمد و مهندس فخار هم اتاقی میشن.
و رو به فرهام که دستانش در جیب شلوارش بود و با اخم مرا نگاه می کرد پرسید:
-حله دکتر؟
او هم سر تکان داد و با همان اخم جذابش نگاهم کرد و من هم لبخند خبیثانه ایی تحویلش دادم.
پس از تحویل دادن چمدان ها و گرفتن کارت پرواز به سمت سالن رفتیم. روی صندلی نشسته بودیم و من مشغول صحبت کردن با تلفنم بودم که متوجه نگاه عصبی فرهام و چشمان خوشحال مهندس عربی که روی صندلی کناری ام نشسته بود شدم. تلفن را که قطع کردم مهندس عربی پرسید:
-طرحاتونو تکمیل کردین؟
-بله.
-باید بهتون تبریک بگم واقعا طرحاتون جالب بودن.
نگاهی به نیم رخ عصبانی فرهام انداختم و گفتم:
-البته به لطف اقای دکتر نصفشون مقبول نشد.
-چندبار که تو این پروژه ها شرکت کنید متوجه چارچوبای شرکت میشین. به هر حال خوشحال میشم اگه کاری ازم بربیاد براتون انجام بدم.
مهندس عربی جوانی حدودا سی ساله و بسیار خوشتیپ بود.از ان ادمهایی که حتی اگر گونی هم میپوشیدن به انها می امد. وصورت مهربانی که در نگاه اول ادم را یاد "سالی " دوست جودی ابوت مینداخت والبته با همان عینک گرد!!
-خیلی ممنون من به کمک و تجربه همکارای خوبی مثل شما حالا حالا ها احتیاج دارم.
صدای پیام موبایلم امد، ببخشیدی گفتم و ان را از جیبم در اوردم:
romangram.com | @romangram_com