#ناخواسته_پارت_105

-کلا گفتم.

در لب تاپ را بستم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم و گفتم:

-ببین مادر من شماها همتون دارن یه چیزاییو از من پنهون میکنین. اون از مهمونی هفته پیش که زنگ زدی عمه مهری اینارو دعوت کردی بعد گفتی سرزده اومدن اینم که از این. فکر نکن که ماه همیشه پشت ابر میمونه.

-اوا. خوب یهویی اومدن .

-نخیر بهناز گفت که زندایی دعوتمون کرده. البته بیچاره از دهنش در رفت.

-ای بهناز دهن لق.

در لب تاپ را باز کردم و به کارم ادامه دادم.مامان باز هم با دستمالش به سمتم امد که گفتم:

-عزیزم توضیح دادم که.والا این لک نیست.

-اهان.

همان موقع افاق وارد سالن شد و رو به مامان گفت:

-وای خانم خاک به سرم شما چرا؟ دستمالو بدین من تمیز میکنم.

مامان گفت:

-چیزی نیست میخواستم لب تاپ شهرزادو تمیز کنم.

افاق بدون حرفی به سمت من امد که سریع درش را بستم و گفتم:

-عجب گیری کردما بابا ول کنید این زبون بسته رو بزارید به کارم برسم.

هر دو به سرعت نور رفتند ، یکی به اشپزخانه و دیگری به نشیمن .من هم با خیال راحت به کارهای باقی مانده ام رسیدم.

کمی بعد وسایلم را جمع کردم وبه اتاقم رفتم.

romangram.com | @romangram_com