#ناخواسته_پارت_104
-اقای دکتر.اقای دکتر حسینی.
کوچکترین اهمیتی نمی داد. من هم خسته از سنگینی کوله و ارشیو ونا امید از اینکه مرا به خانه برساند در پیاده رو ایستادم و داد زدم:
-داداش با تواما خیر سرت.
ایستاد و با اخم به سمت من برگشت.از ترس چشمانش و کشیده ایی که مبادا از دستش در برود پریدم وسط خیابان.
-دربست ملاصدرا.
و خود را داخل اولین تاکسی انداختم.سرم را برگرداندم و از شیشه عقب نگاه کردم. دسته کیفش را در مشتش می فشرد و مرا با خشم نگاه می کرد و من هم ریز ریز خندیدم!
به خانه که رسیدم دوش گرفتم و بعد از ان که حاضر شدم پایین رفتم و لب تاپم را روی میز ناهار خوری گذاشتم تا هم روی طرح های قبول شده ام بازبینی نهایی را انجام دهم و هم با مامان گپ بزنم.
مامان اما استرسش شاید از من بیشتر بود.این را از دستمالی که در دست داشت و به جان لب تاپ بیچاره ام افتاده بود ، متوجه شدم.
-مامان جان ول کن این بد بختو بزار کارمو کنم.
-این لک رو میخوام پاک کنم که نمیشه.
-قربونت برم اون لکه نیست زیر برچسبش هوا رفته باید عوضش کنم.
-میگم که حالا زیاد با این رییست حرف اینا نزنیا.
به چشمانش نگاه کردم.علاوه بر استرس نگران و پریشان هم بود.
-مثلا چه حرفی؟
-مثلا اگه گفت بیا بریم ی گوشه حرف بزنیم نرو.
-ا مامان این حرفا چیه؟مگه من بچه ام یکی بیاد بگه کوچولو بیا بریم اون پشت بهت قاقا بدم برم؟
romangram.com | @romangram_com