#ناخواسته_پارت_103

بالاخره روز سفر به چابهار رسید.

هم خوشحال بودم و هم خیلی استرس داشتم.بلیت هایمان برای ساعت شش عصر بود .در جلسه انتخاب طرح و براورد هزینه ،که امروز برگزار شد ، فرهام اعلام کرده بود که تا تایم ناهار شرکت باشیم و بعد از ناهار به خانه برویم که راس ساعت چهار فرودگاه باشیم. من اما بابت این سفر ان قدر استرس داشتم که از دو روز قبل ساک خود را بسته بودم!

ان روز بعد از تایم ناهار از ایدا و پریسا خداحافظی کردم و به سمت در خروجی می رفتم که فرهام صدایم کرد:

-خانم سرمد!

به سمت او که با طمانینه از پله های لابی پایین می امد چرخیدم و گفتم:

-امری بود اقای دکتر؟

-منزل تشریف میبرین؟ میرسونمتون.

ارشیو به دستم و کوله لبتاپ روی دوشم بود. اگر کودکی مرا می دید می توانست تشخیص دهد کجا می روم:

-یعنی واقعا مشخص نیست؟

-چی؟

-اینکه کجا میرم؟

کمی چشم چرخاند و من من کرد و در انتها وقتی مطمئن شد کسی اطرافمان نیست از لابه لای دندانهایش با لحن حرص الود گفت:

-همیشه انقدر زبون داری؟

-دقیقا چقدر؟

کیفش را از دست راست به دست چپ داد و گفت:

-اکی هیچی پشیمون شدم به موقع برسید فرودگاه فعلا.

و از کنارم با بوی پرتقالش گذشت.وا رفتم."اخه الان وقت مزه پرانی بود؟ "به خود امدم و دنبالش دویدم:

romangram.com | @romangram_com