#ناخواسته_پارت_102


کمی بعد صورتم و سیاهی زیر چشمانم را پاک کردم و بر خودم مسلط شدم. من باید برم.حتما میرم . میرم و این تحقیر را از سر می گذرانم!!

به سر میز برگشتم. فرهام نیمی از پیتزا را با نهایت اشتها خورده بود!

-کجا بودی؟

-دستشویی.

-بیا بخور اینجا پیتزاهاش عالیه.

از دلم گذشت" خیلی وقیحی" :

-ممنون اما من خیلی گرسنه نیستم.

-تعارف کنی سر خودت کلاه میره.

پوزخند زدم:

-تعارف نمیکنم نوش جونش.

-نوش جون کی؟

-هیشکی.

-من که نمیفهمم تو چی میگی اما باشه.

*****



سرم از هجوم افکار در حال انفجار بود. از روی تخت بلند شدم و به سمت بالکن رفتم. در را باز کردم و به تماشای منظره باغ و چراغانی های زیبای هتل نشستم.عمیق نفس کشیدم. بوی اشنایی می داد. بوی روزهای دور. بوی چابهار .....


romangram.com | @romangram_com