#ناخواسته_پارت_101
-سلام عزیزم نه خیلی هم به موقعس.حالت چطوره؟
چشمانم اشکارا گرد شد!عزیزم؟؟؟؟؟
.......
-منم خوبم مرسی یه پروژه داشتم اومدم کیش.
.....
-نه نه تنهام جات خالی.
من همچنان با تعجب و لب و لوچه اویزان نگاهش می کردم . او اصلا حواسش به من نبود که دارم صدای یک "زن" را از اسپیکرهای تلفنش می شنوم!!
-قربونت برم یه کم تحمل کن.
.....
-باشه ولی زود تموم میشه.
چانه لعنتی ام می لرزید و چشمان احمقم خیس شد!!
.....
-باشه فدات بشم چیزی لازم نداری برات بیارم؟
........
-باشه عزیزم به سلیقه خودم یه روسری برات میخرم قابلمون بدون.
مات و مبهوت نگاهش کردم اما او کاملا خونسرد با نیمچه لبخندی سیب زمینی می خورد و حرف می زد. نتوانستم تحمل کنم . بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. ابی به صورتم زدم و هق گریه ام بلند شد. می توانستم نگاه متعجب اطرافیانم را مجسم کنم اما مگر مهم بود؟
این همه در اتش عشقش سوختم و لب نزدم اما تحمل این یکی را نداشتم. دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا صدایم در نیاید.او تعهدی به من نداشت اما من نمی توانستم تحمل کنم!! چه ساده بودم که فکر می کردم او هم عاشق است! اصلا او چرا باید عاشق باشد ؟ مگر من که بودم ؟دختر بدبختی که ازقضا..کسی که بین ما عاشق بود و ان را ثابت کرد من بودم . من بودم که هم سوختم و هم تحقیر شدم. اما فرهام همیشه ادعا کرده بود و هیچ عملی از خود نشان نداده بود!
romangram.com | @romangram_com