#نهال_پارت_99


_نمیدانم خانم!

دستمال را در جیبش گذاشت و گفت: میتونی بری!

میترا با تعجب سرش را بالا گرفت و گفت: ولی اخه...

آلاله با صدای بلندی گفت: از جلو چشمم دور شو تا از اینجا ننداختمت بیرون!

کاری از دست میترا بر نمی آمد او باید فقط اوامر از اجزا میکرد. خدا را شکر کرد که دستمال نویی که نهال سفارش داده را به آلاله نشان نداده.

سرش را تکان داد .

آلاله دستش را به کمرش زد و گفت: به نهال بگو گمش کردی!

و به سمت پله ها حرکت کرد.

میترا به او نگاهی کرد و زیر لب گفت:لا اله الا....

***

در را محکم به هم کوبید!

و در حالی که با گره روسری اش درگیر شده بود گفت: همینم مونده بخوان شوهرم بدن!

با دست روی سرش زد و گفت: خاک تو سرت کنن نهال. چند دفعه باید از یه سوراخ نیشت بزنن!

روسری اش را گوشه ای پرت کرد و گفت: دلت بیخود برای بقیه میسوزه... از اونایی که واسشون دل سوزی کردی و از پشت بهت خنجر زدن چه خیری دیدی که رفتی کمک کنی به دختر مرضیه خانوم!؟اینم یکیه عین مامانش. اصلا به تو چه که اون چند سالگی میخواد عروسی کنه؟ به تو چه چرا رنگش پریده بود. اون خودش به اندازه کافی دلسوز داره.تو فکر خودت باش که تک و تنها افتادی بین گله گرگا

نفسش را با حرص و صدای نا مفهومی از بین دندان های قفل شده اش بیرون داد و گفت: دلم میخواست سر یک یکشون رو از بیخ ببرم!

romangram.com | @romangram_com