#نهال_پارت_98
آلاله دور میترا چرخی زد و گفت: از وقتی این دختره اومده سر و گوشت زیادی می جنبه! ببینم یادت نرفته که تو کی هستی؟ چراهی دورو بر نهال می پلکی؟ نکنه به خیال خودت هم زبون پیدا کردی تو این خونه؟ اون دختره قوانین این خونه رو نمیدونه تو چی؟ فکر کردی میتونی راحت با دختر اردشیر خان دم خور بشی و کسی هم نفهمه؟
میترا چشمهایش را بست میدانست که دوباره اعصاب اعضای خانه به هم ریخته و کوتاه ترین دیوار هم خدمه اند که بتوانند عصبانیتشان را سرشان خالی کنند. حالا از شانس بدش قرعه به نام او افتاده بود.
_من غلط بکنم خانم! خان منو مسئول اطاعت اوامر خانم کردن من فقط فرمایشات ایشان را انجام میدم!
آلاله پوزخندی زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:که فرمایشات رو انجام میدی!
سرش را بالا انداخت و گفت:مثلا اینبار چه فرمایشی داشتن؟
میترا آب دهانش را قورت داد نمیدانست باید به آلاله بگوید که نهال چه چیزی خواسته یا نه!
_چرا لال شدی دوباره؟ گفتم چی کار داشتی واسه خانومت میکردی؟
اگر حرفی نمیزد مطمئنا کارش را از دست میداد و البته که این را نمیخواست.
دستش را بالا گرفت و دستمالی که از نهال گرفته بود را نشان آلاله داد و گفت:بدم براشون یه دستمال بخرن!
همین که نگاه آلاله به دستمال خورد با تعجب گفت: اینو از کجا آوردی؟
_گفتم که اینو نهال خانم دادند!
_بده من ببینمش!
و دستمال را از دست میترا کشید.
مطمئن بود این دستمال والاست. این را هیچوقت از خودش جدا نمیکرد این اولین کادویی بود که از نفس گرفته بود ولی این دست نهال چه کار میکرد؟ از تصور دیدار نهال و والا با هم تنش لرزید. شاید این رفتار والا هم به همین خاطر بود. میدانست این دیدار به هیچوجه خوب نیست والا ممکن بود بلایی سر نهال بیاورد یا حتی به خاطر شباهتش با نفس به او دل ببندد هر چیزی از پسرش بر می آمد به چشم دیده بود که نفس چطور او را تا مرز جنون کشاند و شباهت نهال با نفس بی شک خاطرات گذشته را بیشتر در ذهن والا که کم کم داشت به زندگی عادی برمیگشت زنده میکرد. نمیخواست پسرش را به خاطر چنین مسائلی از دست بدهد.
_نهال از کجا اورده؟
romangram.com | @romangram_com