#نهال_پارت_97
_اون تهران بزرگ شده با رسم و رسوم ما اشنا نیست نمیتونم محدودش کنم همین الانشم کلی فشار روشه. نمیبینین مرضیه چه رفتاری باهاش میکنه؟
خانوم بزرگ چشم غره ای به پسرش رفت و گفت: گفتم باید رفتارمونو باهاش عوض کنیم ولی نگفتم میتونی پشتیشو بگیری! هر چی باشه او دختر دختر زنیه که یه روز کل این خاندانو به هم ریخت و رفت! هنوز یادم نرفته به خاطر اون چه طور تو روی منو و بابات ایستادی. دیدید که چطور جوابت رو داد یادت نرفته که قصد جون منو کرده بود!
اردشیر با کلافگی گفت: تنها شاهد اون ماجرا مرضیه بود!
_باز داری حرف خودتو میزنی؟ این دختره هواییت کرده مگه نه؟ میدونستم با ورودش تو این خونه تو دوباره رنگ عوض میکنی! به خداوندی خدا اگه دلم براش نسوخته بود نمیذاشتم تا در این خونه هم بیاد و بره!
_حرفاتون ضد و نقیضه مادر! من اخر با این دختر چی کار کنم؟
خانوم بزرگ نفس عمیقی کشید و گفت: تربیتش کن! به روشی که بقیه بچه هاتو تربیت کردی. من دلم نمیخواد یه گلناز دیگه تو خونم قد علم کنه!درباره این موضوع ازدواج هم فکر میکنم یاسمین حرف خوبی زده. همه کم کم میفهمن نهال اومده پیش ما دختر بزرگتر اگه تو خونه بمونه و خواهرش ازدواج کنه کلی حرف پشت سرش میزنن. ازدواج نازنین قابل توجیه بود چون اون موقع نهال پیش تو نبوده ولی این که بخوای دختر 16 سالتو زودتر عروس کنی یه بحث دیگست! خودم میگردم یه نفرو براش پیدا میکنم موضوع والا و یاسمین رو هم فعلا به تعویق میندازیم تا نهال رو رد کنیم! حالا عجله ای هم در کار نیست یاسمین حالا حالا ها وقت داره!
_میگین نهالو مجبور کنم به خاطر رسومات ما ازدواج کنه؟
خانوم بزرگ اخم هایش را در هم کشید و گفت: گفتم مثل بچه های دیگت تربیتش کن اردشیر.... دخترای تو هیچکدوم روی حرف تو حرف نمیزنن!
اردشیر از جایش بلند شد.
خانوم بزرگ که انتظار حداقل یک چشم گفتن را از پسرش داشت با ترش رویی به او نگاه کرد ولی اردشیر بدون توجهی شب به خیر گفت و از اتاق بیرون رفت.
***
_کجا میری؟
میترا به سمت آلاله برگشت و سرش را پایین انداخت.
آلاله به اخم گفت: مگه کری؟ چرا جواب منو نمیدی؟
میترا آب دهانش را قورت داد و گفت: خانم با اجازه دارم میرم پیش نهال خانم!
romangram.com | @romangram_com