#نهال_پارت_93
یاسمین آب دهانش را قورت داد و گفت: یعنی منظورم اینه که فکر نمیکنم خانوادمون برای این ازدواج اماده باشن
اردشیر با تعجب گفت: منظورت چیه دخترم!
نهال به سمت اردشیر برگشت. دخترم؟ همیشه او را دختر صدا میزد.
اخم کرد. اما حالا وقت فکر کردن به این مسائل نبود.
یاسمین رو کرد به نهال و گفت: نهال خواهر بزرگتر منه درسته که تازه به این خونه اومده ولی من اینو حق خودم نمیدونم که قبل از اون ازدواج کنم .
نهال با حیرت به یاسمن که لبخند خبیثی به صورتش داشت نگاه کرد.
و اینبار مرضیه و نهال هر دو حال مشابهی پیدا کردند.
_معلوم هست چی داری میگی؟
این مرضیه بود که اختیارش را از دست داده بود و با عصبانیت تقریبا فریاد میزد.
_مرضیه میشه ساکت باشی؟
این خانوم بزرگ بود که مرضیه را وادار به سکوت کرد.
بعد با رضایت نگاهی به یاسمین کرد و گفت: خیلی خوبه که تو به فکر خواهرتی!
یاسمین پوزخندی زد که فقط به چشم نهال آمد دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
_بهتر نیست به جای من درباره خودت حرف بزنی؟
مرضیه با حرص انگشت اشاره اش را به سمت نهال بلند کرد و گفت: تو با خودت چه فکری کردی؟معلوم نیست تو پله ها چی تو گوش این دختر ساده من خوندی که حالا اومده و این حرفا رو میزنه!
romangram.com | @romangram_com