#نهال_پارت_92
نهال سرش را بالا گرفت.
_چیزی نیست!
_پس چرا لنگ میزنی؟
_پام پیچ خورده!
اردشیر سرش را تکان داد و چیزی نگفت نهال انتظار داشت حداقل دلیلش را بپرسد اما انگار این موضوع به اندازه کایف برای او اهمیت نداشت.
شام که تمام شد اردشیر همه را سر میز نگه داشت تا با یاسمین حرف بزند.
یاسمین از صبح ارامتر به نظر میرسید. خودش به تصمیمی که گرفته بود مطمئن بود و امیدوار بود بقیه هم این تصمیم را بپذیرند.
اردشیر رو کرد به یاسمین و گفت:فکراتو کردی دخترم؟
یاسمین سرش را پایین انداخت.
نهال هنوز هم نمیفهمید اگر این موضوع به تصمیم یاسمین نیاز دارد چه دلیلی دارد که همه درباره آن بدانند.
دلش برای یاسمین می سوخت. چه کسی فکرش را میکرد در زمانی که در شهر های بزرگ دختر و پسر ها حتی بدون اطلاع خانوادشان ازدواج میکنند اینجا دختری که هنوز کاملا از نظر عقلی و شعور رشد نکرده مجبور به ازدواج باشد .
یاسمین زیر چشمی به نهال نگاهی انداخت و گفت:من فکر میکنم من هنوز آماده نیستم!
نهال لبخند زد فکر نمیکرد یاسمین چنین جراتی پیدا کند.
عمه با تعجب به مرضیه که او هم حیرت زده شده بود نگاه کرد.مرضیه خواست چیزی بگوید که اردشیر مانع شد.
سرش را تکان داد و گفت: آماده نیستی؟
romangram.com | @romangram_com