#نهال_پارت_91
والا نفس عمیقی کشید.
_میخوای امشب پیش من بخوابی؟
هستی دستهایش را به هم زد و با خوشحالی گفت:اجازه میدی؟
ووالا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
_آخ جون! برام قصه میگی؟
والا لبخند زد
_قصه هم میگم!
هستی خودش را روی تخت کشید و گفت:قصه سیندرلا رو برام بگو!
والا در حالی که ملافه تخت را روی دخترش صاف میکرد گفت: من قصه های دخترونه بلد نیستم! میخوای چوپان دروغ گو رو برات بگم!
_نه خیرم همش همینو بلدی!
دست والا را کشید و گفت: اصلا بذار من خودم برات قصه سیندرلا رو بگم !
***
نهال کورمال کورمال خودش را به سالن غذا خوری رساند هر چقدر سعی کرد که عادی راه برود نمیتوانست.
وارد سالن شد و به ارامی سلام کرد.
همین که خواست به سمت میزش برود . اردشیر با اخم گفت:پات چی شده؟
romangram.com | @romangram_com