#نهال_پارت_90
صدای پر از بغض هستی دلش را لرزاند.
_بیا تو!
در باز شد.
هستی هم چنان سر جایش ایستاده بود. والا به سختی از جایش بلند شد و دست هایش را برای دخترش باز کرد.
هستی با خوشحالی به سمت والا دوید!
وقتی که در آغوش پدرش جا گرفت خیالش راحت شد که با او قهر نکرده.
والا دستی به موهای هستی کشید و گقت: معذرت میخوام که سرت داد زدم!
هستی گونه پدرش را بوسید و گفت: ببخشید! دیگه ناراحتت نمیکنم!
والا لبخند زد اگر هستی را نداشت نمیتوانست دوام بیاورد.
_شام خوردی؟
هستی سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:خانوم عمو بهمن برام کباب اورد!برای تو هم اورد!برم بیارم.
_نه فرشته ی من گرسنم نیست!
هستی نگاهی به صورت والا کرد و گفت: بابایی باز صورتت ناراحت شده!
_نه فقط خوابم میاد!
_مامان ناراحتت کرده؟
romangram.com | @romangram_com