#نهال_پارت_89


والا هستی را روی زمین گذاشت و گفت:قبلا بهت جواب دادم هستی منو عصبانی نکن!

هستی شلوار والا را کشید و گفت:چرا بابایی؟مگه تو نمیخوای من خوشحال باشم پس با مامان آشتی کن. اگه باهاش اشتی کنی برمیگرده!

صدای والا بالا رفت.

_مامانت هیچوقت برنمیگرده؟اون ما رو ول کرده ! دیگه دوستمون نداره بر نمیگرده هستی!فهمیدی؟دیگه نمیخوام یک کلمه درباره مامانت بشنوم!

هستی سرش را پایین انداخت میدانست وقتی پدرش عصبانی میشود نباید جوابش را بدهد.

با بغض سرش را تکان داد و به سمت پله ها دوید تا به اتاقش پناه ببرد!

والا دستش را با کلافگی روی صورتش کشید و گفت:هستى...

دست هایش را مشت کرد.

سایه این زن تا کی قرار بود روی زندگی آنها باشد؟

روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود . خوردن قرص ارامبخش با این که بدنش را شل کرده بود ولی هنوز نتوانسته بود او را وادار به خواب کند.

تقه ای به در خورد. قبل از این که والا جوابی بدهد صدای هستی را از پشت در شنید.

_بابا!

والا نفسش را بیرون داد و پهلو به پهلو شد.

دلش نمیخواست دخترش را برنجاند ولی گاهی اوقات اختیارش را از دست می داد . چطور باید به یک دختر 6 ساله توضیح میداد که مادرش بدون توجه به پیمان ازدواجش و بدون کوچکترین اهمیتی به وظایف مادری اش عاشق مرد دیگری شده و آنها را ترک کرده؟

_بابایی من تنهایی تو خونه میترسم!

romangram.com | @romangram_com