#نهال_پارت_88


_چرا؟

_دیگه دوستش ندارم! بهم گفت میخوای واسم مامان جدید بیاری من مامان جدید نمیخوام!

ابروهای والا از تعجب بالا رفت.

_کی بهت همچین چیزی گفته؟

_خاله مرضیه و مامان آلا گفتن!

والا نفس عمیقی کشید تا اعصابش را کنترل کند نمیدانست مادرش تا کی میخواست بحثی که از نظر والا تمام شده بود را ادامه دهد چندین بار تصمیمش را درباره ازدواج مجدد به مادرش گفته بود ولی انگار گوش او به حرفهای والا بدهکار نبود معلوم نبود اینبار سر خود به چه کسی قرار خواستگاری گذاشته.

_ تو مامان جدید دوست نداری؟

هستی سرش را به علامت نه تکان داد.

والا دستی به سر دخترش کشید و گفت:منم دوست ندارم!

_یعنی نمیخوای عروسی کنی ؟

_نه هستی من ... تا تو نخوای منم نمیخوام!

_من میخوام با مامان عروسی کنی!

والا کلافه شد.

_ قبلا دربارش حرف زدیم مامان دیگه نمیتونه برگرده پیش ما!

_ولی من میخوام اون برگرده !

romangram.com | @romangram_com