#نهال_پارت_87
پایش را به زمین کوبید و گفت:اصلا میخوام برم پیش بابام!
الاله با کلافگی بلند شد و گفت: بابا الان کار داره.
همین که حرفش را تمام کرد هستی شروع کرد به گریه کردن !
_من بابامو میخوام نمیخوام پیش شما بمونم . شماها منو مامانمو دوست ندارین....
آلاله با حرص از جایش بلند شد و گفت: معلوم نیست دوباره زنگ زده چی تو گوش این بچه خونده!
رو کرد به هستی و گفت:عزیزم گریه نکن شب میبرمت پیش بابایی خب؟
هستی دست مادر بزرگش را که به سمت او دراز شده بود را پس زد و در حالی که گریه میکرد گفت:نمیخوام من الان بابامو میخوام!
آلاله هر کاری که رد بی فایده بود هستی لجباز تر از این بود که بتوانند با حقه های بچه گانه ساکتش کنند ناچار به والا زنگ زد تا برای بردنش بیاید!
ده دقیقه بعد والا دم در بود. بدون این که از ماشینش پیاده شود هستی را تحویل گرفت و رفت.
هستی دست پدرش را محکم گرفته بود و منتظر بود تا در را باز کند.
فشار دستش را بیشتر کرد والا در را باز کرد و در حالی که سعی میکرد عادی به نظر با لبخند گفت: بریم تو؟!
هستی دست والا را کشید و گفت:بغلم میکنی؟
والا به سمت دخترش خم شد و او را بغل کرد و گفت: فدای دخترم بشم که دلش واسه باباش تنگ شده!
هستی دستهایش را دور گردن والا حلقه کرد و سرش را روی شانه اش گذاشت. والا بوسه ای روی گونه دخترش کاشت و وارد ویلا شد!
_ دیگه نریم پیش مامان آلا!
romangram.com | @romangram_com